1 دیدگاه. دیدگاه تازه ای بنویسید

  • مدیر سایت
    فروردین 7, 1404 09:56

    وطنم…

    نامت که می‌آید، بغضی می‌نشیند در گلو.
    نه از ضعف، که از عشق… از قولی که در دلم بسته‌ام.

    سعی کردم اصولی باشم، حتی وقتی همه راه ساده را انتخاب کردند.
    سعی کردم بجنگم، با بی‌سوادی، با ندانستن، با فراموشیِ خرد.

    هرجا رفتم، به‌جای سازش، دانایی آوردم.
    به‌جای شعار، کار کردم.

    چون تو برای من فقط خاک نیستی،
    تو آینده‌ای هستی که باید ساختت —
    با علم، با تخصص، با کار…

    و من هنوز ایستاده‌ام،
    چون باور دارم:
    اگر من نه، پس چه کسی؟
    اگر اکنون نه، پس کی؟

    برای وطنم… تا نفس هست.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

keyboard_arrow_up